تبليغاتX
دكتر علی شریعتی - عبرتي و حكايتي
عبرتي و حكايتي جمعه 11 اردیبهشت1388 5:16

هانري برگسون فيلسوف معاصر فرانسوي رساله ي عميق و موشكافانه اي دارد بنام "خنده" كه در آن فيلسوفانه خنديدن را تحلي كرده است و نشا داده كه انسان را چرا خنده مي گيرد و از چه مسائلي اس كه خنده بر مي آيد.

وقتي موشكافي هاي وي را مي خوانيم كه با چه ظرافت و ر عين حال با چه دشواري در اين زمينه مي انديشد و در جست و جوي يافتن مثال هايي تلاش مي كند با خود مي گفتم كاشكي برگسون مي توانست هم "ايراني" باشد هم  "خواننده ي توفيق" ،آنگاه كتاب"خنده" او چه شاهكار عميق،زيبا و پر مايه اي مي شد،چه ميان ايراني بودن و توفيق خواندن رابطه اي ست كه در هه ي فرهنگ هاي گوناگون ،ويژه ي"ايراني توفيق خوان"است زيرا،بسيار ساده لوحانه است اگر توفيق را روزنامه اي تعبير كنيم كه همچون روزنامه هاي متشابه در ديگر كشور ها از قبيل"Le Canard enchaine "مسائل اجتمائي و سياسي را به زبان شوخي براي مردم بيان مي كند.چنين تعبيري ظرفيت ان را ندارد كه تمام حقيقت سرشار و ريشه دار و ظريفي را كه در رابطه ي مردم ايران و روزنامه ي توفيق هست در خود جاي دهد و به خواننده ابلاغ كند زيرا وقتي مي توانيم از اين حالت عميق و پخته و حساس سخن بگوييم كه مساله ي روانشناسي و فرهنگ و روح انتقادي طنز آميز خاص ايراني را خوب بشناسيم و اين هنگامي ممكن است كه تاريخ سخت و طولاني اين قوم و "سرشت و سرگذشت"غم انگيز ملتي هوشيار و معني ياب و صاحبدل را در طول ادواري كه براو گذشته است از نزديك بررسي كنيم و ببينيم كه اين قوم كه انديشه اي نقاد و نگاهي موشكاف و دلي شاعر و روحي حساس و حالتي رندانه و زرنگ و شوخ طبعو هفت خط داشته است غالبا"، در رهگذر تاريخ درازش ،با مضحك ترين اشكال و به دست احمق ترين اشخاص گرفتار بوده است و سعدي نكته سنج صاحبدل خوش سخني بوده استكه جهودانش به كار واميداشته اند و او كه دستي بر اين زبردستان نداشته و زبانش را ياراي سخن گفتن آزاد و صريح نبوده و مجال فريادي نميافته خواه ناخواه روح لطيف و هوش تيزش در تنها جولانگاه ممكن اسب مي تاخته و در اين ميدان بوده است كه در لطيفه ساختن و ظريفه پرداختن و "خرده گيري " هاي موشكافانه و نكته سنجي هاي زيركانه و پوشيده تاختن و پنهان گفتن و رندانه دست انداختن و كنايه و ايهام و مجاز و استعاره و ذم و بما يشبه المدح و "به در گفتن تا ديوار بشنود" و حال را به گذشته بردن و حسابش را رسيدن و گذشته را به حال كشاندن و در پس تعبيرات و توجيهات و پرسوناژهاي آن از تيررس "حاليون"مخفي شدن و در سنگر دين و تاريخ و قصه و اسطوره و عرفان و تصوف و زهد و انزوا به كمين نشستن و از پشت پرده هاي رنگارنگ شعر و شوخي و ضرب المثل و معاني و بيان و بديع و صنايع لفظي و معنوي بيشمار تيراندازي كردن و هزاران "لطائف الحيل" ديگر،روحي يافته زيبا و زاينده و فرهنگي ساخته سرشار از لطافت و طنز و نقد كه اگر آن را بخواهيم به اصطلاح معمول فرنگيش"Satire" بناميم بحر را در كوزه اي ريخته ايم و گلستان بي در و پيكري را در گلداني نمايانده ايم.

فرهنگ و روح و نقد طنز آميز خاص ايراني ثمره ي دو واقعيت توامان است:يكي روحيه ي لطيف و نكته سنج اين قوم كه فطري او است و ديگري شرايط اختناق كه تجلي و رشد او را از "راسته گفتن" و صريح و يك بعدي و مستقيم خود را ابراز كردن مانع مي شده است و همچون كسي كه از نعمت نطق محروم است لاجرم چشم و نگاه و لب و سر و گردن و ادا و اطوارش ، نرمش و دقت و ظرافت حركاتي مي يابد و فقدان زبان را جبران مي كند و اگر چنين كسي هنرمند و خوش استعداد نيز باشد "غالبا با چشم و ابرو و سر و دست آنچنان معني دار و دلپذير و اثر بخش و عميق"حرف مي زند" كه زبان آزاد و آسوده و "رسمي " هرگز قادر نيست ، در انتقال اين معاني تا بدين مرحله از "توفيق" نائل آيد.

"توفيق" يك روزنامه ي فكاهي نيست ،روزنامه اي كه نويسندگان و كاريكاتوريست هاي شوخ طبعي آن را براي سرگرمي و تفنن خواننده و لطف بخشيدن به خستگي و كار خشك روزانه و پر كردن اوقات فراغت افراد تدوين كننده نيست.توفيق آيينه ي صادق نماي روح لطيف و زبان نيش دار و دماغ رند و نقاد قومي است كه در "تقيه" رشد كرده و توانا و سرمايه دار شده و فرهنگي غني آفريده است . توفيق روزنامه نيست،در شهر قرطي ها و امل ها و فرنگي مآب هاي ناشي و آدمك هاي مصنوعي و تصديقدار هاي باسمه اي و اين روزگار ،پاتوقي است كه در آن بچه هاي خلف همان ايراني هاي رند "بد لغز"هوشياري كه هميشه چوب خورده انداما هيچگاه گول نخورده اند با همان كلاه نمدي و قباي كرباسي و نظامي قدك آباء اجدادي خود دور هم مي نشينند و از طبقه ي دوم آن ساختمان خيابان اسلامبول دنيا را تماشا مي كنند و همه چيز را از پشت ذره بين روح تيزبين "مو از ماست كش" خويش مينگرند و با زبان خودماني و لحن صميمي و فرهنگ غني و پرفوت و فن نقد و طنز ايراني از همه چيز گپ ميزنند و "مشت هاي آسمانكوب قوي" را وا مي كنند و زبردستان "يا نهان سيلي زنان يا آشكار" را دست مي اندازند.

ارسطو در اسثر معروفش بنام "Poetica" كه با نگاهي فلسفي و به شيوه ي منطقي ويژه ي خويش به تعريف و تقسيم بندي هنر مي پردازد ،هنر را محاكات يا بيان و تقليد واقعيت و طبيعت مي شمارد و آن را بر مبناي نوع تاثيري كه ذهن و روح آدمي از آن مي پذيرد، به كمدي و تراژدي تقسيم مي كند و در نظر او تراژدي از آن رو كه يك هنر جدي است و روح را همواره با معاني متعالي و مسائل عميق و مرتفع و برتر از سطح ابتذال زندگي روزمره مي آميزد به كمال علو و تصفيه ي باطن از رذائل و ضعف هاي اخلاقي و غريزي معمول مي پردازد و بر كمدي كه نمايش واقعيت هاي عادي و پسش پا افتاده ي روزمره است برتري دارد و از اينجا است كه تراژدي نمايش زندگي فاخر و معاني بلند و دنياي برين انسان هاي برتر و شريف است و نمايشگر عشق ها و فضيلت ها و ماجرا هاي زندگي خدايان و قهرمانان و نجبا و آزادگان ،و برعكس كمدي نمايشگر روابط ميان افراد بي سرو پا و حالات ،حوادثات زندگي توده ي مردم كوچه و بازار است،و از اين رو است كه تراژدي را هنري جدي و عميق و تامل خيز و غالبا هيجان آور و غمناك مي يابند و كمدي را هنري سبك و سطحي و نشاط خيز و خنده ناك،و در يك تعبير ،تراژدي هنر اشراف و كمدي هنر توده ي بي نام و نشان.

من با اين كه قضاوت ارسطو را در اين زمينه مطرود مي دانم و با آن نه تنها موافق نيستم كه تعصبي دشمنانه دارم ولي استدلال و تحليل او را به كلي مي پذيرم و به عبارت ديگر ،با قول تعريفي كه از هر دو نوع هنر دارد به نتيجه اي متناقض با او مي رسم چه، آنچه درباره ي واقعيت هنر ها مي گويد درست است اما آنجا كه به ارزيابي مي پردازد ،ديگر نه يك عالم منطقي بلكه يك اشرافي والاتبار است و طبعا با توده ي مخالف و همچنانكه از نظر نژادي و جوهر ذاتي انساني ، توده ي گمنام و محروم و بالاخص محكومان سيستم پليد برده داري را "انسان هاي دست دوم"و فاقد فخر و فظيلت مي پنداردو از نظر سياسي فاقد فاقد حق حياتي و شرفمندانه و محروم از قدرت و اختيار و دخالت در سرنوشت خويش و شركت در زندگي اجتماعي و سياسي و رهبري جامعه و اين حقوق را همه در انحصار زبدگان و نجبا كه تنها انسان هاي صاحب فضيلت مي داند طبيعي است كه با هنر توده نيز مخالف باشد و براي آن ارزشي قائل نگردد و چون كمدي يك درام مردمي است و مردم عاري از حيثيت و فضيلت و شكوه انساني اند و دموكراسي پيروزي اوباش و اراذل بر نجبا و اشراف و بعبارت ديگر تفوق ارزشهاي منفي يعني ابتدال و انحطاط بر تعالي و ارتقاء است.خواه ناخواه در چشم فيلسوف اريستوكرات زبده پرستي چون ارسطو كه همانند استادانش ،افلاطون و سقراط،مسائل انساني و اجتماعي را همه از زاويه ي پايگاه اجتماعي خاص خويش مي نگرند يك هنر محكوم و پست ديده مي شود و به همين دليل است كه امروزبايد هنر كمدي را ، با همان مشخصاتي كه ارسطو براي آن قائل شده استيعني هنري كه زبانش زبان محاوره ي عادي است و شخصيت هايش ،افراد بي نام و نشان و غير متعين و درد ها و آرزوهايش ،درد ها و آرزو هاي زندگي و روح مردم كوچه(آهنا كه به جاي فخر و فظيلت،رنج و محروميت دارند)،اصيل ترين ،جدي ترين و حياتي ترين هنر انسان دانست زيرا ،عصر ما،با انتقال "حماسه "است از دنياي دربسته ي طلايي خدايان اساطيري و قهرمانان نژاده و صاحبان"شجره" به دنياي باز و بي مرز و توده ي بي نام و نشان.اسطوره ي عصر ما ديگر اسطوره ي اشكبوس و كيكاووس و گيو و گودرز و سيمرغ و زال و تهمينه و اديب شاه و آگاممنون و ايلياد و اديسه ... نيست،ژان والژان و گوژپشت نتردام و باباگوريو و عموتم و ... است.قهرمانان حماسه ي روزگار ما بي مهدي ها و كاميولاها و جميله ها و ميليون ها مردم زرد و سياه و سفيدي هستند كه نه بخاطر ربوده شدن هلن زيبا و هوس پاريس يا ملئاس بلكه براي كشتن عقاب جگرخوار و شکستن زنجیر زنجیر انسان کش زئوس قهرمانانه و سرشار از فخر می جنگد و گمنام و بی نشان می میرند.اگر عصر طلایی یونان و روم یک پرومته ی در زنجیر و یک هرکول زنجیر گسل داشت امروز ما ملت هایی داریم توده ی مردمش رنج و رومته ای را که آتش به انسان هدیه کرد می کشند و زنجیر زئوسی را که از عطف "آتش  و انسان "می هراسد می گسلند.قهرمان حماسه ی انسان امروز دیگر صاحب "کمربند باریک و ریش دو شاخ" نیست،آن مرد ناشناسی است که ،وقتی می تواند ،نیویورک را به آتش می کشد و وقتی نمی تواند ،در وسط میدان شهر می نشیند و خود را آتش می زند.حماسه ی عصر ما سقوط فضائل و شرف ارسطوئی و شکوه یافتن فضائل و شرف انسانی است.امروز نیز ما می خندیم و درست به همان گونه می خندیم که ارسطو می گوید اما نه بر داستان هایی که شخصیت هایش زنان و مردان عادی کوچه و بازارند،بلکه بر داستان هایی که شخصیت هایش نماینده ی نجبای نا نجیب و اشراف بی شرفند؛کمدی امروز بدان معنی است که ارسطو می گوید بالزاک است.

اما امروز به گونه ی دیگری هم می خندیم.این گونه خندیدن یکی از عزیزترین کشف های انسانی معنویت عصر ماست و آن نه سخن گفتن از آن چه خنده ناک است بلکه خنده ناک سخن گفتن است از آن چه سخت غم انگیز است.بنابراین ،خنده ناکی در شیوه ی بیان است نه در مسائلی که بیان می شودو از این رو است که ان را باید یک هنر واقعی نامید.اما چرا از آنچه غمانگیز است باید فکاهی سخن گفت؟به دو دلیل:یکی برای آن که از آنچه غم انگیز است بتوان سخن گفت، دیگر ان که دور از چشم منطق ،که همواره در مسیر آنچه جدی است ایستاده است.و از بیراهه فترس و طمع که همیشه حقی که جدی است برمی آشوبدفجدی ترین حقیقت ها را در جامه ی غیر جدی و در دل ها بنشاند.و این است معنای ان دو چیز که خواننده ی توفیق هرگز نباید فراموش کنند و این است عمق تعبیر ساده ای که دوست قلم شناسم دکتر هزار خانی در ور اثنای گفت و گوئی که از توفیق داشتیم گفت:مجله ی فکاهی توفیق جدی ترین مجلات ایران است و این است راز معمای ویژه ی توفیق.نیم قرن گفتن و جز از مردم نگفتن!و این است تجربه ی سخت و سخت ارجمند توفیق در پاسخ مولانا های معاصر می فرمایند:حق نشاید گفت جز زیر لحاف" ،تجربه ای که نشان می دهد که در جامعه ی ما "برای سخن گفتن تنها دانستن کافی نیست ،توانستن نیز می خواهد". چه ،بسیارند کسانی که می دانند چه بگویند اما هیچ نگفته اند؛از آنکه نمی دانسته اند چگونه باید گفت؟و در چشم من ارزش بزرگ توفیق تنها نه در دانشش که بیشتر در "هنر"ش تجلی می کند و این است توفیق برای مردم بی زبان حکایتی است و برای روشنفکران "بی هنر "عبرتی.

در ایان این متن رو تقدیم می کنم به عزیزترین کسم که خودش می دونه و نظرش رو می گه و تقدیمش می کنم به بچه های پرنیان عزیز که می تونید راجع به اونا در سایت صصص.دشلشق.ذمخلبش.زخئبیشتر بخونید و بیشتر آشنا شید.

متشکرم که نظر می دین.

بدرود ایرانی

نوشته شده توسط فاضل کازرونی  | لینک ثابت |